تفسیر ابو الفتوح رازی
مقدمه :
تفسير ابوالفتوح رازي ،يكي از تفاسير مهم ومشهور شيعه درقرن ششم هجري است . اين تفسير به نام «روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن» به فارسي نگارش يافته ، ودربيست جزء است واز مهمترين وقديمي تر ين تفاسير شيعه محسوب مي شود . با اين توضيح كه في المثل تفسير «تبيان» اثر شيخ طوسي هم شيعي است وازاين تفسير قديمتر است ولي فارسي نيست، يا تفسير «كشف الاسرار ميبدي »فارسي است وازاين تفسيرقديميتراست وليشيعي نيست.
وتفسير فارسي مشهور «منهج الصادقين في الزام المخالفين » بعد از تفسير وي نوشته شده است وتفسير سوري گرچه قبل از ايشان نوشته شده ، وليكن به جامعيت وشهرت اين تفسير نمي باشد .
درميان اين پنج تفسير فارسي، تفسير ابوالفتوح ازهمه كاملتر بوده واز دقت نظر واعتبار بيشتري برخوردار است.(1)
مؤلف در مقدمه خود بر تفسير مي نويسد :
«پس چون جماعتي دوستان وبزرگان از اماثل واهل علم وتدين اقتراح كردند كه دراين باب جمعي بايد كردن ،چه اصحاب ما را تفسيري نيست مشتمل براين انواع ، واجب ديدم اجابت كردن ايشان و وعده دادن به دو تفسير :
يكي به پارسي ويكي به تازي، جز كه پارسي مقدم شد بر تازي براي آن كه طالبان اين بيشتر بودند و فايده هركس بدو عامتر بود.»
و اين كتاب ـ إن شاءالله ـ ازميانه اطناب واختصار بود، اطنابي كه ممٍل نباشد واختصاري كه مخلّ نباشد وشرط آن است كه هر آيت كه بدو رسيم يا هر لفظ و هر قصه، آنچه شرط است در او گفته شود چون آن آيت با آن لفظ مكرر شود درقرآن حواله بر گفته كرده شود»(2)
مفسرين معاصر ابوالفتوح :
دو سه دهة آغاز سدة ششم هجري رابايد «عصر تفسير نويسي» بناميم ،زيرا دراين دو سه دهه به فاصلة كمتراز سي سال دست كم چهار تفسير بزرگ وپرآوازه قرآن مجيد كه درهمة دوره ها تا روزگار ما اعتبار وجايگاه خاصي داشته اند ،تاليف شده است: از اين چهار تفسير دوتا پارسي ودوتا به عربي است وازهريك از آن دوگانه ،يكي بر مشرب تشيع وديگري بر مذاق تسنن .
آن چهار تفسير به ترتيب قدمت عبارتند از: كشف الاسرار وعده الابرار ،به فارسي از ابوالفضل رشيد الدين ميبدي برمشرب تسنن كه تأليف آن بر اساس تفسير عرفاني خواجه عبدالله انصاري ، درسال 520 هـ صورت گرفته است.
ديگر ،تفسير رَوض الجِنان ورَوح الجُنان يعني كتاب مورد بحث ،تاليف يافته ميان سالهاي 510 تا 533 يا چند سال بعد بر مشرب فقه شيعه .
سديگر ،الكشّاف عن حقايق التّنزيل معروف به تفسير كشّاف ،از علامه جارالله زمخشري خوارزمي بر مذاق تسنن كه درسال 528 هـ درمكه معظمه به عربي تاليف يافته است .
و سرانجام كتاب گرانقدر مجمع البيان في تفسير القرآن ،از ابوعليفضلبنحسن طبرسي ملقب به امين الدين و امين الاسلام مفسر ودانشمند معروف شيعي كه درسال 548 به عربي تاليف شده است .نكته قابل توجه آن كه اين چهار مفسر بزرگ درزمان ومكانهايي نه چندان دور، هريك جداگانه وبطور مستقل ضرورت تأليف تفسيري را احساس مي كنند وبي آنكه ظاهراً از كار يكديگر مطلع باشند( به دليل اينكه هيچكدام از كتاب ديگري نامي به ميان نياورده اند.) تفسير خود رابه پايان مي برند . مشابهتهايي اندك وبسيار ميان تفسير ابوالفتوح با تبيان ومجمع البيان هست و شائبه تأثر آن را از اولي وتأثيرش را بر دومي درذهن افزايش ميدهد ، تا آنجا كه علامه نوري درفايدة ثالثه ازخاتمة المستدرك ،اظهارنظر كرده كه «هركس درمجمع البيان طبرسي به تأمل بنگرد درمي يابد كه اين كتاب تلخيصي از ابوالفتوح بيش نيست »
نه تنها از تفسير كشف الاسرار ـ كه حدوداً همزمان با روض الجنان تاليف يافته بلكه از هيچ كدام از تفسيرهاي فارسي پيش از تفسير ابوالفتوح نظير ترجمه تفسير طبري ، تفسير سور آبادي ، تاج التراجم و… هم دراين كتاب نامي به ميان نيامده است . شايد ابوالفتوح با دردست داشتن امهات تفسيرهاي عربي ،خود را از مراجعه به تفاسير فارسي كه درواقع نسبت به آنها مطلب تازه اي هم نمي توانستند داشته باشند ،بي نياز مي ديده است .(3)
تاثير وتأثر ابوالفتوح :
ابوالفتوح از تفسير كبير فخر رازي اقتباس كرده وبعضي از تشكيات وي رابيان كرده وبه همان طريق رفته واز تفسير كشاف زمخشري استفاده كرده وبه اشعار تفسير وي استناد كرده است.
ابوالمحاسن حسين بن حسن جرجاني درتفسير خود «جلاء الاذهان وجلاء الاحزان» معروف به تفسير گازر ونيز ملافتح الله كاشاني درتفسير منهج الصادقين معروف به تفسير ملافتح الله كاشاني از تفسير روض الجنان استفاده كرده اند.
اگر تأثر ابوالفتوح از تفسيرهاي فارسي پيش از خود ، درمقايسه با تفسيرهاي عربي ،اندك ويا بسيار كم باشد، كه هست ـ به جاي آن تأثير تفسير ابوالفتوح بر تفسيرهاي فارسي پس از آن، درزمانهاي گوناگون بسيار زياد ودرخور ياد آوري است از آن ميان دو تفسير نام برده به حدي از تفسير روض الجنان استفاده كرده اند كه متن آن دو بويژه تفسير گازر ـ باروض الجنان كاملاً قابل مقايسه وسزاوار سنجشهاي دقيق زباني وتفسيري است ، جست وجو براي روشن شدن ميزان تأثير اين كتاب بر تفسيرهاي فارسي بعد ازخود به اندازه اي دراز دامن و گسترده است كه مي تواند عنوان پژوهش يا پژوهشهايي مستقل قرار گيرد كما اينكه تأثير ابوالفتوح برتفسيرهاي عربي بعد از او هم مي تواند با آهستگي وشكيبايي تمام به پژوهشي پردامنه وسرانجام تأليف آثاري درخور توجه براي مطالعات تطبيقي بينجامد.(4)
اختصاصات روش تفسير نگاري ابوالفتوح :
1ـ روش تفسير وي به اين گونه است كه ابتدا اسم يا اسامي سوره رابيان كرده و وجه تسميه ومعاني آنها را نوشته¯ واقوال وروايات مربوط به آن را بيان ميكند ودر ادامه مباحثي مانند مكي ومدني بودن، فضيلت قرائت سوره، تعداد آيات وپس به ترجمه وتفسير ميپردازند.(5)
2- شواهد شعري اعم از فارسي وعربي درآن بسيار است. همچنين امثال وكلمات رايج عربي. شادروان آيه ا … شعراني كه يكي از طبع هاي اين تفسير را تصحيح ومنتشر كرده است، بر آن است كه شواهد شعري اين تفسير از تفسير طبري وكشاف زمخشري بيشتر است.(6)
3-احاديث منقول دراين تفسير عمدتاً احاديث واخباري است كه از ائمه معصومين عليهم السلام روايت شده است . ابوالفتوح به احاديث اهل سنت هم دردرجه بعد از احاديث شيعه اعتنا دارد واز مفسران صحابه وتابعين، اقوال ابن عباس، قتاده ، سدي ومجاهد را نقل ميكند. وي گاهياصل حديث ونص روايت را بيان ميكند وبرخياوقات به ترجمه فارسيآن اكتفا ميكند. واسامي بعضيازمفسرين بعد از دورهصحابه وتابعينرا كه ازآراء آنها استفاده كرده بيان ميكند مانند طبري محمد بنجرير،محمد بن بحر ابن مسلم اصفهاني، طوسي ، عبد الرحمن سلّمي وديگران .(7)
4ـ جنبه كلامي اين تفسير، معتدل ومتوسط است ،شبيه به تفسير طبري ، وبه اندازه تبيان ومجمع البيان يا كشاف يا تفسير كبير فخر رازي بحث هاي كلامي ندارد .(8)
5- در زمينه قصص انبياء¯ بدون نقّادي از كتاب عرائس ثعلبي كه پر از اسرائيليات وگزاف گوئي است و از طريق وهب بن منبه وكعب الاحبار وسدي وكلبي نقل ميكند بدون اينكه به جرح وتعديل آنها بپردازد.(9)
6- به جنبه هاي ادبي، لغت ، قرائت اعراب، صرف ونحو واحتمالات وارده توجه شده است واقوال متعدد را بيان كرده واحياناً نظريه خود رابيان كرده است . البته مثل مجمع البيان¯ نيست كه بحث هاي مذكور را مستقل وتحت عنوان خاصي بيان كند بلكه درميان بحث هاي ديگر به نكات ادبي نيز توجه داشته اند.(10)
7- دراخلاق وزهد و آداب از اقوال مشايخ صوفيه وعرفا بسيار مي آورد.(11)
8- احكام ومسائل فقهيرا ذيلآيات الاحكامطبق نظر اماميه بيانكرده واقوال وادله رابدونبسطوگسترش وخروج ازچهارچوب تفسيروتعصببيجامتعرضشده است. سده ششم هجري در واقع دوراني است كه درآن مذهب جعفري دست كم در چشم ودل ايرانيان مسلمان به چنان پايگاهي رسيده است كه خود را به داشتن تفسيري بر مبناي فقاهت خاص خويش نيازمند مي بيند .
گفتيم مهمترين تفسيري كه دراين دورهي خاص تاريخي سامان يافته، تفسير روضالجنان ، روح الجنان است كه در نخستين دهه هاي سده مزبور بر مشرب فقه جعفري درري بردست دانشمندي فقيه ، متكلم و پارسيدان با نام حسين بن علي بن محمد بن احمد الخزاعي النيشابوري، الاصل معروف به ابوالفتوح رازي نوشته شدهاست.(12)
9- به مسائل علم اصول الفقه به مناسبت اشاره كرده، اما متعرض ادله آن نشده، ونقد وبررسي آن را به كتابهاي اصول الفقه حواله كرده است¯ . ومواردي كه متعرض اصول فقه شده نسبتاً زياد است كه ما در مباحث آينده به پاره اي از آنها اشاره خواهيم كرد.(13)
نمونه هايي از آيات الاحكام در تفسير ابوالفتوح :
نكاح متعه :
فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن … (14)
بررسي تمام آيات فقهي كه حدود يك سيزدهم قرآن است از حوصله اين مقال خارج است . فقط جهت آشنايي با شيوه تفسيري وديدگاه فقهي ابوالفتوح پاره اي از آيات را كه كاربرد بيشتري دارد، به بوته نقد مي گذاريم .
حليت متعه نكاح (ازدواج موقت )
از جمله مسائلي كه از دير باز مورد بحث وتضارب آراء فقهاي شيعه وسني بود، متعه نكاح بوده صاحب تفسير روض الجنان نيز آراء مختلف را بيان كرده وعليرغم بعضي موارد ديگر كه از اظهار نظر خودداري كرده دراين مسأله صراحتاً موضع گيري كرده، وادله خود را مبني بر حليت متعه به شرح ذيل بيان كرده :
1- آيه :فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضه، كه از آيات محكم قرآن است وجه استدلال به اين كيفيت است كه لفظ «استمتاع» و «أجور» از دو حال خارج نيست: يا مراد معني عرفي آن است و يا معني شرعي اگر مراد معني عرفي باشد از نظر عرف پرداخت اجرت در مقابل بردن لذت مانعي ندارد و رواست كه در اين صورت تفاوتي بين نكاح و زنا نخواهد بود و اگر مراد معني شرعي باشد به اجماع فقها منظور آيه چيز ي جزء نكاح متعه نخواهد بود. زيرا منظور از اجرت در عرف شرع مهر است و در ساير آيات هر كجا مهر باشد نكاح هم مي باشد و نكاح هميشه با لفظ تمتع و متعه و استمتاع مقرون ميباشد لذا مقصود آيه شريفه چيزي جزء نكاح متعه نميباشد.(15)
ابوالفتوح در ادامه به پاسخ از سؤال مقدري كه شايد منظور از آيه شريفه صرف انتفاع و تلذّذ باشد مي پردازد و مي نويسد : اگر منظور صرف تلذّذ باشد لازمهاش اين است كه اگر تلذّذ و انتفاع صورت نگيرد به زن مهريه تعلق نگيرد و حال اينكه اين خلاف اجماع است(16) زيرا به محض عقد زن نيمي از مهر را طلبكار است. اشكال ديگر اين است كه بنا بر معني مذكور اگر همبستري صورت گيرد و لذت نبرد بايد مهريه تعلق نگيرد و اين نيز خلاف اجماع است. ابوالفتوح با استناد به يك مساله اصولي استدلال اول را به پايان مي برد و آن اينكه هر گاه لفظي در قرآن باشد و احتمال معني لغوي و شرعي بشود آن را بايد بر عرف شرعي حمل كرد و نه عرف لغوي مانند نماز و زكات زيرا عرف شرعي بر عرف لغوي عارض ميشود و به منزله ناسخ آن است.(17)
دليل دوم: بين شيعه و اهل سنت اتفاق نظر است كه در عهد رسول خدا حلال و مشروع بوده وهر كه ادعاي نسخ دارد بايد دليل بياورد ابو الفتوح حكايت جالبي در
اين باره نقل مي كند كه شنيدني است :
«يك روز عبدالله زبير در مسجد سخن مي گفت. عبدالله عباس از درآمد او گفت: جاءنا من سلب الله ابصاره :كسي آمد كه خداي چشمهاي او باز ستده است، و عبدالله عباس در آخر عمر مكفوف شده بود عبد الله عباس بشنيد، جواب داد و گفت: ان الله سلب ابصارنا و سلب بصائركم : خداي ما را چشم بستد و شما را عقل، و بنشست. عبدالله زبير را سخت آمد در حديث متعه آمد و طعنهاي زد بر اين حديث تا عبدالله عباس را كسري بود. عبدالله عباس گفت :بر نكاحي طعنه مي زني كه تو از آن نكاح آمده اي گفت: چگونه ؟گفت: ما جماعتي بوديم در راهي، مادرت از پيش ما بر افتاد. پدرت را رغبت افتاد كه او را به زني كند. او گفت : من نكاح دوام نكنم، پدرت بردي يمني داشت آن برد بداد و او را به زني كرد به متعه بر آن برد به مدتي معلوم آبستن شد و تو را بزاد، و تو آن متعه زاده اي. نشايد تو را كه در متعه طعنه زني.(18)
دليل سوم :ادل الدليل بر صحت متعه اين سخن عمر است : متعتان كانتا علي عهد رسول الله محلّلتين فانا اُحر مهما واُعاقب عليها متعه النساء و متعه الحج.(19)
پرواضح است كه متعه درزمان پيامبر (ص) روا بود وبه تحريم عمر حرام كردند .
دليل چهارم : سخن امير المؤمنين (ع) است در صحت متعه وفتواي حضرت برجواز آن وقول حضرت حجت است چون معصوم است.
« شُعبه گفت : از حُكَم پرسيدم حديث نكاح متعه ،او گفت از اميرالمؤمنين علي(ع) شنيدم كه گفت : لَولا اَنّ عمر نهي عن المتعه مازنا اِلا شَقي»(20)
دليل پنجم :اجماع ائمه معصومين وجماعت بسياري از صحابه واجماع علماي اماميه كه اجماع ايشان حجت است چونكه كاشف از قول معصوم (ع) است .(21)
وصيت يا ارث :
اذا حضرالقسمه اولوا القربي واليتامي والمساكين فارزقوهم منه وقولوا لهم قولاً معروفاً .(22)
واگر به هنگام تقسيم «ارث» خويشاوندان (طبقه اي كه ارث نمي برند) ويتيمان ومستمندان حضور داشته باشند، چيزي از آن اموال را به آنها بدهيد وبا آنها به طرز شايسته سخن بگوييد. در رابطه با اين آيه شريفه چند نكته بيان ميشود:
1) دراينكه آيا اين آيه شريفه با آيه ارث نسخ شده ،اختلاف است .
ابوالفتوح مي فرمايد : به نظر ما آيه منسوخ نيست وعدم نسخ را به ـ عبدالله عباس ، سعيد بن جبير ،حسن بصري ، ابراهيم نخعي ، مجاهد، شعبي، زهري ،يحيي بن يعمرسدِي ، ابوالقاسم بلخي، ابوعلي جبامي و زُجاج و بيشتر مفسران وفقها نسبت ميدهد. اين آيه كه مسلماً بعد از قانون تقسيم ارث نازل شده،زيرا ميگويد :هرگاه در مجلس تقسيم ارث، خويشاوندان ويتيمان ومستمندان حاضر شدند چيزي از آن به آنها بدهيد.(23)
2) آيا فعل امر «فارزقوهم » براي وجوب است يا ندب؟
مرحوم ابوالفتوح دراينجا فقط به نقل اقوال پرداخته ونظر خود را مستقيماً ابراز نداشته است . البته سياق عبارات نشان مي دهد كه نظر ايشان اين است كه امر براي «ندب» است .(24)
3) سؤال سوم اين است كه درآيه شريفه «فارزقوهم» خطاب با كيست ؟
ابوالفتوح دراينجا بالصراحه اعلام نظر مي كند كه خطاب به ورثه است وبه ذكر دليل مي پردازد ومي نويسد : قول درست اين است كه خطاب به ورثه باشد زيرا مقصود از «اذاحضرالقسمه» وارثان مي باشند.
وي در ادامه، دليل كساني كه مي گويند آيه خطاب «به كساني است كه دربستر مرگ مي باشند» تا وصيت كنند به آنها كه وارث نيستند چيزي دهند كافي نيست زيرا با ظاهر قرآن منافات دارد به خاطر اينكه چون شخصي زنده باشد تقسيم ارث او درست نيست وخداوند دستور فوق «فارزقوهم » را معلّق به هنگام فوت نمود، آنجا كه فرمود «و اذا حضر… »(25)
4) درآيه شريفه «وقولوالهم قولاً معروفاً » خطاب به چه كسي است ؟
ابوالفتوح مي نويسد : بعضي مي گويند خطاب به كسي است كه حضرته الوفاه واين درست نيست ، درست آن است كه خطاب به ورثه باشد بنا به قول كساني كه آيه را درباره ميراث مي دانند ولي آنها كه آيه را درباره وصيت مي دانند خطاب رابه اولياء و اوصياء است .(26)
5) منظور از «معروف » درآيه چيست ؟
ابوالفتوح به احتمال بيان كرده ومي نويسد: « و» درآيه شريفه به معني «أو» است زيرا از ورثه از سه وجه خارج نيستند:
الف) بالغ باشند ب) صغيرباشند ج) هم بالغ وهم صغير باشند
نسبت به آنها كه بالغ هستند قول معروف اين است كه فارزقوهم چون آنها بالغ هستند وانفاذ وصيت از وصي واز ايشان درست باشد .
نسبت به آنها صغير هستند قول معروف اين است كه بگويد : اگر اجازه ميداشتم نصيبي به شما مي دادم وبگويد «عافاكم الله واغناكم » واز اين قبيل عذر خواهيها وجملات دعائيه بكاربرد يعني يا رزق بدهد ويا سخن به معروف بگويد .
سپس مصنف مي فرمايد: اگر معروف را به معني ظاهري حمل كنيم بهتر است چرا كه جمع ميان هردو متعذر نيست يعني هم چيزي بدهد وهم عذر خواهد و دعا كند.(27)
خلاصه نظريه ابوالفتوح :
اين آيه مسلماً بعداز قانون ارث نازل شد. زيرا مي گويد :هرگاه در مجلس تقسيم ارث ، خويشاوندان ويتيمان ومستمندان حاضر شدند چيزي ازآن به آنها بدهيد .
بنابراين محتواي آيه يك حكم اخلاقي واستحبابي درباره طبقاتي است كه با وجود طبقات نزديكتر، از ارث بردن محرومند ،آيه مي گويد : اگر در مجلس تقسيم ارث ، جمعي از خويشاوندان درجه دو و سه و نيز بعضي از يتيمان ومستمندان حضور داشته باشند چيزي از مال به آنها بدهيد . وبه اين ترتيب جلو تحريك حس حسادت و كينه توزي آنها را كه ممكن است بر اثر محروم بودن از ارث شعله ور گردد بگيريد و پيوند خويشاوندي انساني خود را به اين وسيله محكم كنيد از آنچه گفتيم اين مطلب نيز روشن شد كه هيچ دليلي ندارد كه بگوئيم حكم آيه فوق بوسيله آياتي كه سهام ارث را تعيين مي كند نسخ شده است زيرا هيچ گونه تضادي ميان آن آيات واين آيه نيست.
عول وتعصيب :
«وَ انِي خفتُ المواليُ مِن ورائي وكانت امرأتي عاقراً فَهب لي من لَدنك ولياً يرُثني ويرِثُ من آلِ يعقوب وَ اجعلهُ رَب رَضياً »(28)
وقتي كه تركه وسهام با هم مساوي باشند هيچ جاي بحث واختلافي نباشد مانند اينكه از متوفي ابوين و دو دختر(كه دو ششم به ابوين و چهار ششم به دو دختر داده مي شود ). اما وقتي كه تركه از سهام بيشتر (تعصيب) يا كمتر(عول) باشد اختلاف شديد بين فقهاي اسلامي وجود دارد .
مرحوم ابوالفتوح قبل از وارد شدن به بحث احكام، مقدمات ارزشمندي رابه شرح ذيل بيان نموده است :
موالي :
دراينكه مقصود از موالي درآيه شريفه چه كساني هستند اختلاف است . ابوالفتوح
مي نويسد :براي موالي معاني بسياري است و مرجع همه «اولي»است، كه درسوره المائده بيان كرديم ودراينجا مراد بنو اعمام (پسر عموها ) مي باشد. سپس به قول شاعر استناد مي كند .« مُهلاً بني عُمِنا مُهًلاً موالينا: عموزادگان من آرام باشيد آرام» كه مراد عصبه باشند «مجاهد گفت : براي آن ترسيدن از ايشان كه شرار بني اسرائيل بودند » (29)
من ورائي:
« اي من خَلفي» وراء دراينجا به معني خلف است . يعني من مي ترسم كه اين بنواعمام من از پس من درتركة من حسن الخلافه بجا نيارند وآن را ضايع كنند ودر معصيت صرف كنند » (30)
وكانت امرأتي عاقراً :
« اصل عاقر من العقر است يقال: عقر الناقه ؛ پنداري او را از زادن پي كردهاند، تا از زادن فرومانده است ،چنان كه شتر پي كرده، از رفتن فروماند. بر اين اشتقاق عاقر من باب «لابن وتامر» باشد، ومرد وزن نازاينده را عاقر گويند ، قال الشاعر :
وَ لَبِئس الفتي اِن كُنتُ اَسًوُدَ عاقراً
جباناً فما عذري لَدي كُل محًضَرٍ. (31)
اگر غلام حبشي باشم وبي فرزند وترسو وبهانه اي نزد كسي نداشته باشم، بد مردي هستم» .
فهب لي من لدنك ولياً:
رازي مي نويسد :« مراد از نزد تو ولي ده ، ايشان كه موالي اند امروز كه فرزند
نيست اولي ترند به ميراث من ،مرا فرزندي ده كه ولي باشد . يعني اَولي بميراثي منهم ، كه به ميراث من از ايشان أوليتر باشد. و گفتند : مراد آن است كه مرا فرزندي ده كه ولي باشد از اولياي تو ،مرا فرزند باشد وتو را ولي »(32)
يرِثُني:
ابوالفتوح مي نويسد :« ابوعمرو وكسائي خواندند به جزم : يُرِثني علي جواب الدعاء الذي صورتُه الامر وباقي قُراء خواندند به رفع : يُرِثُني علي صفة الوليِ اَي وَلياً وارثا لي …»
وي درادامه مي نويسد : علت اينكه مرفوع يرِثُني مي خوانند بخاطر اين است كه «ولياً» اسم نكره است و فعل بعد از نكره صفت است ، بلكه اگر معرفه بود جزم (يُرثني) جا داشت چرا كه افعال نكره هستند وبايد صفت وموصوف درتعريف وتنكير موافق هم باشند واگر اسم معرفه باشد جمله بعد از آن حال است.(33) مانند اين آيه شريفه : فَذَروُها تَأكُل في ارضِ اللهِ.(34)
مرحوم رازي بعداز توضيح مفهوم آيه شريفه به بحث احكام آن مي پردازد ومينويسد :
1ـ آيه شريفه دلالت دارد كه پيامبران ارث بجا مي گذارند . زيرا زكريا گفت: يرثني ويرث من ال يعقوب (35)
2ـ ابوالفتوح قاطعانه مي نويسد منظور ارث در مال باشد چرا كه بعد از مرگ مال از مورث به ورثه مي رسد. وسخن كساني كه مي گويند : ارث نبوت يا علم است باطل است سپس چنين استدلال مي كند، علم ونبوت به ارث نميرسد چرا كه علم به اجتهاد وتلاش حاصل مي شود ونبوت به مصلحت حاصل مي شود . لذا عدول از ظاهر آيه وجهي ندارد .(36)
3ـ بعضي خواسته اند ازاين آيه شريفه مساله «تعصيب» را استنباط كنند وگفته اند: علت اينكه دختر حاجب «عصبه » از ارث نيست اين است كه زكريا از خداوند درخواست پسر كرد وگفت : وَلياً ونگفت :وَليه چرا كه اگر «وَليه» ميگفت، حاجب عصبه نمي شد.
ابوالفتوح درپاسخ اين اشكال مي فرمايد :
اولاً : انسانها طبيعتاً خواستار فرزند پسر هستند .
ثانياً : لفظ ولي مشترك ميان زن ومرد است و منظور جنس است كه شامل دختر و پسر مي شود لذا ظاهراً او درخواست فرزند كرد چه پسر باشد چه دختر.(37) صاحب كنز العرفان دليل ديگري اضافه ميكند ومي نويسد: حضرت زكريا درخواست فرزندي كرد كه هم وارث او باشد وهم بتواند بار سنگين رسالت را تحمل كند ومعلوم است كه نبوت براي زنها با توجه به وضع فيزيكي وروحي كه دارند متصور نيست .(38) به هرحال به نظر ابوالفتوح استنباط تعصيب از آيه فوق پذيرفته نيست.
بحث درآيه شريفه مربوط به مسأله تعصيب است ولكن شيعه عول را هم قبول ندارد ومي فرمايد :لاعول ولاتعصيب في الفرائض . نقد وبررسي ادله موافقين ومخالفين از حوصله اين مقال خارج است . علاقمندان مي توانند به بحث ارث كتابهاي مبسوط فقهي ونيز كتبي كه مستقلاً درباره عول وتعصيب نوشته شده است رجوع بفرمايند .
نتيجه :
آنچه ما دراين مقال بيان كرديم نمونه هاي مختصري از« آيات الاحكام» درتفسير ارزشمند روض الجنان بود بررسي تمام آيات فقهي اين تفسير ارزشمند مجال ديگري مي طلبد اما از آنچه گفته شد شيوه تفسير آيات الاحكامي مرحوم ابوالفتوح بدست مي آيد . علامه رازي اگرچه بحث مخصوصي براي آيات الاحكام اختصاص نداده ولي بنا به روشي كه دارد،( بطور مبسوط اقوال را بيان مي كند و به نحوي كه شايد گفت: شبيه ترين تفسير شيعه به تفسير كبير فخر رازي تفسير روضالجنان است ) ذيل آيات فقهي احكام مستفاد از آيات را بيان كرده واحياناً موضعگيري كرده وقاطعانه از مختار خود دفاع كرده است.احاطه علمي وي به مباحث اصول فقه ، حديث ، كلام ، تاريخ ،رجال ،سبب شده است كه به صورت ماهرانه احكام الهي را از آيات شريفه استنباط واستخراج كند.
إنه ولي التوفيق
پي نوشتها :
1)ايازي ،محمدعلي ،المفسرون حياتهم ومنهجهم ،وزاره الثقافه و الارشاد ،488 ، رك: :طبقات مفسران شيعه، عقيقي بخشايشي ح 2/160 و: هزار سال تفسير فارسي، دكتر سيد حسن سادات ناصري،ص 401 و: الذريعه الي تصانيف الشيعه ج 11/274 و: ريحانه الادب 7/226 ـ 229 و: هديه الاحباب ،ص 33 و: روضات الجنات،ط سنگي، ص 183 و:مستدرك الوسائل، ج3 ، ص 325 و387 و: مجموعه سخنرانيها ومقالات اولين (كنفرانس تحقيقاتي علوم ومفاهيم قرآن) 27 رجب 1409 هجري قمري ص 198
2) ابوالفتوح رازي ،روض الجنان و روح الجنان ،ج1، ص 2و3 ،آستان قدس
3)همان مقدمه، ص 63 و:رك: مير جلال الدين محدث ارموي ،تعليقات النقض، جلد نخستين ،انجمن آثار ملي ،تهران 1358 ،ص 153
4) همان مأخذ و همان صفحات ،روضات الجنات ج 2/308 ،المفسرون 488
5)المفسرون حياتهم ومنهجهم ص 489
6) خرم شاهي ،بهاء الدين، قرآن پژوهي ص 189 نشر فرهنگي شرق تهران 1372
7) همان والمفسرون ص 489
8) همان مأخذ
9) همان مأخذ
10) همان مأخذ وبرداشت نگارنده
11) همان مأخذ
12) همان مأخذ ،روض الجنان ،ج1ص بيست ،ريحانه الادب ج7 ،ص226 ،مستدرك ج3 ص448 ، مناقب ابن شهر آشوب ج1 ص9، اهل الامل ص 379 ، روضات الجنات ص 598 س 12
13) روض الجنان وروح الجنان،ج 2 ص 102 والمفسرون 490
14) سوره نساء23
15) روض الجنان، ج 5 ،ص 316
16) همان ،ص 317
17) همان ،ص 317
18) همان ،ص 316
19) همان ، ص 316، كنز العرفان ، ج 2 ، ص 158 ، شرح ابن ابي الحديد ، ج1 ، ص 182 ، الجصاص في احكام القرآن ، ج1 ، ص342 ، وفيات الاعيان، ج2 ، ص359 ، البيان والتبيين ، ج2، ص282
20) روض الجنان ، ص 316 ، كنزالعرفان ، ج2 ، ص 148 ، الطبري ، ج5 ، ص13، الدر المنثور ، ج2 ، ص140 ، ابي الحديد ، ج 12 ، ص253 ، مرآت العقول ، ج3 ، ص491 ، قلائد الدرر ، ج3 ، ص67 ، بدايه المجتهد ، ج4 ، ص58
21) روض الجنان ، ج5 ، ص317
22) نساء ،آيه 8
23) روض الجنان ، ج5 ، ص262
24) همان ، ص263
25) همان مأخذ ، همان صفحه
26) همان
27) همان ، ص264
28) مريم ، آيه 5
29) روض الجنان ، ج 13 ، ص58
30) همان مأخذ ، همان صفحه
31) همان
32) همان ، ص59
33) همان
34) اعراف ، آيه 73
35) همان مأخذ ،ص 60
36) همان
37) همان
38) سيوري مقداد بن عبدالله (فاضل مقداد ) ، كنز العرفان في فقه القرآن ، ج2 ، ص336 ، طهران ، المكتبه الرضويه
¯به عنوان مثال براي سوره حمد ده نام بيان كرده :« فاتحه الكتاب» و«ام الكتاب» و«ام القرآن »و«السبع المثاني»و«الوافيه»و«الكافيه»و«الشافيه» و «الاساس»و«والصلاه»و«الحمد»وفي المثل دروجه تسميه آن به «اساس» مينويسد : اما «اساس » «وكيع » روايت مي كند كه مردي به نزديك «شعبي» آمد و در نزد او بناليد از درد پهلو ، شعبي گفت :عليك باساس القرآن قال: و ما اساس القرآن : قال: فاتحه الكتاب ، گفت براو : اساس قرآن برو مي خوان. گفت : اساس قرآن چه باشد ؟ گفت : الحمد .
¯ به عنوان مثال درذيل آيه 102 سوره بقره قصه هاروت و ماروت به نقل از سدي و كلبي آورده ومطالبي را بيان كرده كه با عصمت ملائكه منافات دارد . البته اين مسائل را مختصر نقل كرده خصوصاً آنجا كه با عصمت ملائكه منافات دارد.
¯ درمجمع البيان بحث هاي مذكور تفكيك شده مثلاً بعد بيان آيه عناوين ذيل را بررسي كرده اند :
القراءه ، الحجه ،اللغه ، الاعراب ، والمعني
¯ به عنوان مثال: ذيل آيه شريفه «ماننسخ من آيه …» به معاني نسخ و اقسام آن و فرق آن را با «بدا» و تخصيص اشاره كرده است . روض الجنان ، ج2 ، ص102
دکتر ولی اله ملکوتی فر